رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

46 روزگی رادوین

        این روزها کار کردن تو خونه خیلی برام سخت شده اخه رادوین اصلا نمی خواد زمین باشه فقط می خواد که من و باباش بغلش کنیم. دریروز با دوستم  بردیمت سنجش شنوایی خدا رو شکر همه چیز خوب بود فقط کمی تو گوشت جرم داشتی. که قراره 2هفته دیگه دوباره بریم عزیز مامان .این روزها خیلی شیرین شدی دلم میخواد همش بوست کنم ...
26 تير 1391

عکسهای نی نی گولی من

  پدر بزرگ رادوین         نی نی رو برده بودیم نمایشگاه کودک عزیزم عاشق خنده هاتم   این سبد حصیری رو از بازار سنتی رشت خریدم که خاله ام درستش کرده    این لباس رو مامان جون برات خریدهوخیلی بهت میاد پسر مامان ...
22 تير 1391

مادرانه

مادر که میشوی زندگیت عوض میشود..... گاهی اوقات انقدر مشغول کودکیت میشوی که احساس میکنی هیچکس به اندازه تو اورا دوست نداردو یادت میرود که کسی هست که از تو بیشتر برای او مهربان است و دلت ارام میگرد و به او میسپاریش. مادر که میشوی دیگر خودت نیستی... مادر که میشوی ... همه بچه های اطرافت فرزندت میشوند...وتو برای همه انها دعا میکنی .. از ته قلب و پاک...همانطور که برای دلبندت دعا میکنی. مادر که میشوی....به یاد خودت تنها می افتی گریه ات میگیرد مادر که میشوی....از کجا کی .. چطور این همه تغییر.. این همه صبر ... این همه عشق این روزها رو دوست دارم گاهی که فرصت میشود چند خطی بنویسم باز وجودم لبریز از عشق توست از وقتی مادر شدم بزرگتر ...
22 تير 1391

42 روزگی رادوین

 عزیز مامان امروز صبح با مامان جون بردمت بهداشت برای قد و وزنت . قربونت بشه نفس مامان ماشاالله 5:300 وزنت شده بود قدت هم 59 سانت همه چیزت نرمال و خوب بود.دیگه داری بزرگ میشه  هر روز که میگذره تغیراتی که میکنی رو حس میکنم خدایا ازت ممنونم که این پسر ناز رو به من دادی وقتی صبحها بلند میشی و میخندی دل من و بابایی ضعف میره. عزیز دلم از مای بیبی متنفری وقتی بازت میکنم خیلی ذوق میکنی.     نگاهتو فربون    فرشته پاک من   ...
20 تير 1391

40روزگی رادوین مامان

ناناز مامان  امروز 40 روزگی شما بود  40 روز هست که  زندگی ما رو خیلی شیرین کردی.عشق امید مامان  پسر مامان عزیز مامان  الان مامان جون  برد حموم اب چهله رو رو سرت ریخت. حموم دامادی تو عزیزم ببینم. گل نازم تو برای من فرشته هستی .امروز هم من با دوست صمیمم متین رفتم استخر کلی حال کردیم بابایی از سر کار اومد شما رو نگه داشت منم زود اومدم.رادوینم بابایی عاشقانه بغلت میکنه .دوستت داریم عزیزم
18 تير 1391

گردش رفتن رادوین

 سلام ناناز مامان سلام خوشگلم .سلام امید زندگی مامان بابا  دیروز  که جمعه بود خواستیم شما رو ببریم گردش ولی صبح برنامه ما  جور نشد دیگه مشغول جمع اوری خونه شدم و  و به بابا احسان گفتم شما رو نگه داره . دیگه مامان جون هم فسنجون درست کرده بود داد بالا و ما هم دیگه از غذا درست کردن راحت بودیم. دستش درد نکنه. من و بابایی کلی ذوق کردیم اخه حوصله  پختن غذا رو نداشتم.  بعد بعد از ظهر رفتیم باغ نزدیک خونه مامانی و پدر  فامیل های مامان جون هم اونجا بودن خیلی خوش گذشت. بعد هم رفتیم زائو دیدن دوستمون رویا زایمان کرده بود شما دوتا گل پسر ها رو کنار هم گذاشته بودیم خیلی بانمک شده بودید  رادوین مامان شما 25 روز بزرگتر از اریان ...
10 تير 1391

اولین ماهگرد رادوین

سلام پسر نازم  سلام یکی یکدونه من  امروز اولین ماهگرد شما هست 1 ماه از بودن کنار هم میگذره نمی دونی چقدر خوشحالم  1 ماهه که داریم با هم زندگی میکنیم 1 ماه از لحظه تولد شیرینت و رویاییت میگذره عزیزترینم قشنگترینم الان  1 ماه که وارد زندگی ما شدی عزیزم تو این مدت نگاهت غرزدنت  اشکات  سرفه هات  خنده هات.... همه وهمه قشنگ و زیبا بود و زیباتر هم میشه پسرم تو همه زندگی ما شدی.الان خندهات کمی صدادار شده دیگه گردن میگری  ماشاالله خیلی زبل هستی.بوس ...
9 تير 1391